

خیلی وقته اینجا نیومدم....
اما حالا ... حالا که احساس میکنم دارم از پا میافتم... الان که حس میکنم به رفتنم دارم نزدیک میشم.... میخوام بنویسم.... اینجا خونه گمنام منه
میام
دوباره میام
...خوب ... مبارزه ای را که با مافيای سياسی-پزشکی شروع کرده بودم برای خودم تا حدی پايان يافته ميدانم.
از اين به بعد هم ميخوام براتون مطالب علمی اينجا بگذارم.
...هرجوری که ميخوايد فکر کنيد .... بدتون مياد؟ خوب بياد...
اينکه احمدی نژاد رئيس جمهور شد واسه من مايه اميد شده. نه ..نه... از باب منافع نميگم.
از اين جهت که اين حيوونايی که ۸ ساله تو وزارت بهداشت اطراق کرده بودند ديگه جل و پلاسشون جمع ميشه.....
بخدا تصور اينکه پزشکيان قلدر و بی تربيت رو از کار بردارن خيلی تصوير خيال انگيزيه... نه؟
::: تذکاريه: هوووی.... عمو.. بخاطر يه دسمال قيصريه رو که آتيش نميزنن
جواب: ما خيلی وقته سوختيم. بزا دسماله هم بسوزه
...
آقا ميگم اين پزشكيان يه خورده شكل اين حبيب خواننده نيست؟
...
موجب بسی مسرت است که آفتاب عمر دولت مستدام بر لب بام است و يخ ژستهای شايسته سالاری در حال آب شدن و ماه عسل هشت ساله که موجبات پارگی رعايای مملکت را فراهم آورده بود در حال اتمام. اما بعد.... شعری از شاعر غيور که لسانه کالسيف برنده و تيز است ساليان پيش آورده بودم در اين و-بلاغ. حاليه ديدم که مصداق بيشتری دارد. باز آوردم . حالش را برديد اين کمترين از دعا محروم نسازيد.
اين نيز بگذرد...
| هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد | هم رونق زمان شما نیز بگذرد | |
| وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب | بر دولت آشیان شما نیز بگذرد | |
| باد خزان نکبت ایام ناگهان | بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد | |
| آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام | بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد | |
| ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز | این تیزی سنان شما نیز بگذرد | |
| چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد | بیداد ظالمان شما نیز بگذرد | |
| در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت | این عوعو سگان شما نیز بگذرد | |
| آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست | گرد سم خران شما نیز بگذرد | |
| بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت | هم بر چراغدان شما نیز بگذرد | |
| زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت | ناچار کاروان شما نیز بگذرد | |
| ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن | تاثیر اختران شما نیز بگذرد | |
| این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید | نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد | |
| بیش از دو روز بود از آن دگر کسان | بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد | |
| بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم | تا سختی کمان شما نیز بگذرد | |
| در باغ دولت دگران بود مدتی | این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد | |
| آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه | این آب ناروان شما نیز بگذرد | |
| ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع | این گرگی شبان شما نیز بگذرد | |
| پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست | هم بر پیادگان شما نیز بگذرد | |
| ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف | یک روز بر زبان شما نیز بگذرد |
...
فهرست اعضاي شورا |
![]() |
![]() |
|
مشخصات فردي: | |
| نام: مسعود | نام خانوادگي: پزشكيان | |
| نام و شغل پدر: محمد علي - كارمند | تاريخ و محل تولد: 1333 - مهاباد | |
|
ميزان تحصيلات: | ||
| دانشگاهي: فوق تخصص جراحي قلب وعروق | حوزوي: | |
|
محل تحصيلات: | ||
| دانشگاهي: دانشگاه تبريز - دانشگاه تهران | حوزوي: | |
| آشنايي يا تسلط به زبانهاي خارجي: انگليسي ، آذري ، عربي | ||
|
تأليف، تحقيق، ترجمه:14 مورد كتاب ومقاله | ||
|
مشاغل: | ||
| قبل از پيروزي انقلاب اسلامي: بنيانگذار انجمن اسلامي دانشكده پزشكي تبريز در سال 1355 | ||
|
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي: رئيس مركز آموزشي ودر ماني شهيد مدني دانشگاه علوم پزشكي تبريز 1373 ، قائم مقام وزير ورئيس دانشگاه علوم پزشكي تبريز 1379-1373 ، معاون سلامت وزير بهداشت ، درمان وآموزش پزشكي 1380-1379 ، وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشکي | ||
|
نوع عضويت: |
سمت: | |
| حقوقي | وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشکي | |
| تاريخ عضويت در شوراي عالي انقلاب فرهنگي: 1380-06-31 | ||
| آدرس پست الكترونيكي: pezeshkian@iranculture.org | ||
ايميل وارده
.......به :مسعود خان پزشکيان يا بعبارتی :برادر عزيز حاج مسعود
سلام. خوش و خرم که نبايد باشی .... چون روزهای آخر است. البته شما و دوستان با آن شاخکهای حسی تان خيلی خوب ميتوانيد تغييررات در راه را حس کرده و جهت داده و در مسير باد موافق قرار بگيريد .... مگر نه اينکه سابقه تان درخشان است. هنوز عکسهای آن برادر خيلی اصلاح طلب در حاليکه اسلحه بدست رفته و در دانشگاه جولان ميدهد در دست هست.
اما بگذريم. کارنامه درخشانتان را هم خودتان خبر داريد که :
۱- فروش سوالات آزمون دستياری. لکه ننگ بزرگ بر دامن تر شما که حالا ديگر از فرط خيسی چکه ميکند....
۲- فقر روز افزون منابع مالی که به يمن دست انداختن جعفر دوستتان بر آنها روز بروز توزيع آنها غير نرمال تر ميشود.
۳- بکار گيری نيروهای بيکفايتی که اغلب متعلق به باند و باندکهای دوستان شما و اکثرا از مشارکتيهای ريز و درشت هستند و در يک کلام انداختن نهاد مسئول سلامت مردم را به ورطه سياست بازی و در آغوش مشتی سياستباز مشارکتی.
۴-....
...
وارنر هيده. پزشك نورولوژيست نازي.
او بين سالهای ۱۹۳۹ و ۱۹۴۲ تئوری كشتن شفقت آميز زندگيهای بی ارزش را ابداع كرد و با فرمان مستقيم او، پزشكان نازی در ۳۰ اردوگاه مخفی ، دويست هزار انسان بيگناه را به كام مرگ فرستاند.

جوزف منگله
پزشك جنايتكار آلمانی كه علاوه بر جنايت بيشمارش در اردوگاه آشويتز، اولين ابداع گر استفاده از اسيران جنگي، افراد دوارف -كوتوله- و دوقلوها بعنوان محيطهای آزمايشگاهی بود. تعداد زيادی از قربانيان او موضوع انجام تحقيقاتش بر روی تيفوئيد و سل بودند.
...

آيا ميدونستين که در دوره حکومت نازيها بر آلمان تعداد پزشکای نازی چندين برابر فی المثل معلمای عضو حزب بوده؟( اکثر اطبای آلمانی از موافقين و بيش از نيمی از پزشکان کشور آلمان عضو حزب nazi بودند(
يا اينکه در هولوکاست و پاکسازيهای قومی نازيها و فاشيستها و ناسيوناليستهای ژاپني، يه پای کار پزشکا بودن.؟
ميدونيد پزشکای ژاپنی در منچوری از چينی ها بعنوان خوکچه استفاده ميکردن و از بچه ها بعنوان نمونه هايی برای تزريق ميکروبها.....وووو؟
راستی چرا پزشکا با وجود استغنای مالی، اينقدر وارد پروژه های حکومتی- سياسی ميشن؟
آيا اين ريشه در شخصيتهای نارسيسيت و آبسسيوی داره که خيلی بيشتر از ساير مشاغل به اين حرفه رو ميارن، يا اينکه تمايليه که حکام بخاطر جايگاهشون در اجتماع، به استفاده از اونا دارن؟
فردا يه چندتا مقاله رو که از سايتهای معتبر پيدا کردم با
هم جمع ميزنم و نتيجه رو برا تون اينجا ميگذارم.
...
|
اين مقاله را الان پيدا کردم پژوهشی درباره احساس زنان خوزستان درباره پزشکان مرد |
|
دختران مجرد از برخورد با پزشك مرد و انجام معاينات بدني به شدت دچار تنش روانشناختي ميشوند |
|
ایسنا، 7 خرداد 82 |
|
افتههاي حاصل از يك پژوهش دانشگاهي نشان ميدهد: زنان مجرد ديپلم به پايين بيش از مجردين داراي سواد بالا از برخورد با پزشك مرد دچار استرس ميشوند. |
از اين چی ميفهمين؟ کامنت بدين

مطلب زير رو بارها ديدم خوندم و لذت بردم تا اينکه امروز فکر کنم وبلاگ نويسنده شو پيدا کردم. بدون هيچ جرح وتعديلی براتون نقلش ميکنم:
چگونگي “ما شدن ما“ تاريخي دراز دارد . “ما“ دوهزار و اندي سال بيشتر قدمت دارد . ”ما” در سرزميني خشك زاده ست . اين سرزمين تقريبا هيچگاه با همنشينانش سر مهرباني نداشته است . اما همين خشك-سرد مرز به قياس همسايگانش فردوس بود . همانها كه هنگامي كه سپاه يزدگرد را تاراندند ، خود را در پرديس موعود انگاشتند . چنين شد كه ساكنان آن چند دشت كه از درياي روم تا هند و از صحراهاي تازي تا زمينهاي اقوام وحشي شمال گسترده بود ، “سرزمين مجوسان" را گل سرسبد جهان ميانگاشتند . آري جهان متصور آنروز ، لااقل آن قسمت روشنش ، “ ايران“ را نهايت يك كشور ميدانستند . و او به راستي هم چنين بود .
زمان گذشت ؛ چشمان نزديكبين بشر سويي بيشتر يافت . هزارهها كه گذشتند ، زمان ، مه خوابيدهء روي جهان را بيش و بيش كنار زد : اقوام جديد ، مفاهيم نو زادند و افقهاي جديد . اما همان حصارهاي طبيعي كه گاه به گاه ما را از دشمنان مصون داشته بودند ، ما را از تهاجم “نو“ هم بركنار داشتند . البته آن “قلعهء مستحكم“ ديگر را نبايد فراموش كرد ؛ اسلام را ميگويم .
”ما”ي امروز ما يك “ما“ي خيالپرداز است . همان دخترك پير است با موهاي سپيد كه جنگ با زمان موهاي سپيدش را از وراي سالها ، به كودكيش پيوند داده است . تسكين سالهايش ، اشعاريست كه در طول زمان ، به تسلاي دل افسرده ساخته است . چنين است كه ادبيات ما ، منهاي خيام ، همان پير دختر ناتوان است كه به كنجي كز كرده و ناله ميكند . مذكرهاي ما هم حتي سيمايي مفعولانه دارند : مجنون را ميگويم .
وطنپرستي با “ما“ آميختهست . شايد هيچگاه “ايرانيت“ ما از “عشق به ايرانيت“ ما قابل شناخت نباشد . چنين است كه بيش از آنكه خود بشناسيم ،" مفتون" خوديم . عاشقيم به ايرانيت . همچون هر عاشق ديگر چشمانمان بسته است . اما اين عشق از كدامين كوچهء سرنوشت گذر كرد و در دامان ما افتاد؟! ما چگونه ”مفتون” خود شديم ، و چگونه مفتونانه از نگرش به خود بازمانديم؟
تاريخ دراز، پادشاهان بسيار، جنگهاي بيپايان . غوغاي غذا ، زمين ، آب ؛ حرص . حرص بيپايان ارتشتاران به زمين ، به پيروزي ... بازو براي شمشير زدن ؛ چشم براي ديدهباني، ايمان براي استواري . هر سالاري اين سادهترين آجرهاي ساختار جنگ را ميشناسد . لشگر باايمان در غرقاب خون و عرق ، گرسنگي ، تمسخر زخمها بر پوست ، بر لشگر پرطمطراق پيروز تواند شد . هر سالاري اين سادهترين حيلهء ذهن را ميشناسد . بيش از دو هزار و اندي سال “ عشقِ به زمين“ را در گوش فرهنگ ما خواندهاند . هميشه آن رهبر فرزانهء سردمدار اين آواز، همان سالار حريص بيايمان بوده است.اين حيلهء ديرپاي ، امروز هم حتي در نيمروز روشن تاريخ، سادگان بسياري را به دهان مرگ مياندازد؛ آن دهان مخوف كه بر دروازههاي كوچههاي اوين ميگشايد و نهايت رودههايش به زمينهاي بينام خاوران ختم ميشود.
و ما، سلولهاي سازندهء اين “ما“، بيش از آن كه مستحق تمسخر باشيم ، مستحق تمسخريم : ما جماعت نخبه كشيم . به “عامه“ گرايش داريم نه به برجستگان . برجستگان اين جماعت، زيانكارترينها بوده اند . هميشه آنكه بر صدر نشسته است ، مستحق براندازيست ؛ ما چنين سرود ميخوانيم .
ما آكنده از تناقضيم : شاه ميكشيم و روياي پادشاهي در سر ميپروريم . چنين است كه واژههاي انساني وارده از دنياي نو ، در دستان ما قلب ميشود . از “مردمسالاري“ شمشيري ميسازيم براي كشتن “مردمان“، كوبيدن “مردمان“ . “دانستن“ حق مردم است تا آنهنگام كه دشمن من را بيآبرو ميكند. دانستن را به پستوي خانه، من چه كار ؟ آنهنگام كه سخن از “آزادي بيان و انديشه“ ميكنيم ، اشك در چشمانمان حلقه ميزند ؛ آري من “بيان“ تو را فقط آنهنگام كه با من همآوازي “آزادانه“ ميخواهم . اينها همه نشانهء انباشت درسهاي نخواندهء بسيار براي آن دخترك پير مانده است كه وقت شريف را در انديشههاي لاجوردي در پستوي نمور پشت ديوارها ، ارزان فروخته است.
حكايت بسيار سادهتر از اين حرفهاست ؛ يك معادلهء بسيار آسانِ “احتمال“ نطفه مرا در اين چهارچوب جغرافيايي به هم آورد ؛ فرهنگِ دستساخت پادشاهان ، مرا “ پادشاهي“ كوچك در درون ساخت . شهنشهي كه دستش از تخت كوتاه است وگرنه رموز شهوانيت و فراموشي عقلانيت را خوب ميداند . چون به زير تخت بودم نه به روي آن ، “وطنپرست“ شدم : سيل خروشان لشگريان همسايه ، ديواري از گوشت و احساس و استخوان ميخواهد...
و ما كه به “بياختياري“ تمام به دور هم گرد آمده بوديم ، “ما“ شديم .
رضا ساتراپ 22 اکتبر 2002